ان اس تی و...
جوجو طلا دیروز حدود ساعت 11 با بابایی رفتیم بیمارستان بهمن برای تست ان اس تی. افتضاح شلوغ بود و سگ میزد و گربه میرقصید. 2 ساعت برای یه ان اس تی معطل شدیم. من حسابی اعصابم خرد شده بود و کلافه بودم بابایی هم خسته شده بود
خدا رو شکر که زایمانم 5 شنبه نبود چون این جوری که معلومه آخر هفته ها حسابی شلوغ و بی نظمه.
حدود ساعت 2 بود که کارمون تموم شد و خدا رو شکر نتیجه تست خوب بود. شما هم که سنگ تموم گذاشتی و تمام مدت تست خواب بودی
اونهمه ابمیوه ای هم که من خورده بودم هیچ اثری روت نداشت.پامونو که از بیمارستان گذاشتیم بیرون بیدار شدی و شروع کردی تکون خوردن
دختر بلا!
***
دیگه این روزای اخره و همه چی برای اومدنت اماده ست و همه مون کلی ذوق داریم.
من و بابایی بی صبرانه منتظر دیدنتیم.
مامان جون و پدر جونت هم کلی واسه اومدنت تدارک دیدن.
خاله هات هم هر روز احوالت رو میپرسن و کلی ذوق دارن و چیزای خوشگل برات خریدن![]()
مامانی این چند روزه رو هم حسابی مواظب خودت باش تا ایشالا به سلامتی بیای بغلمون![]()
تو ادامه مطلب عکس یه سری از وسایلت رو میذارم.
اینا رو فری جون(خاله کوچیکه) برات خریده:

اینا رو هم فاطمه جون برات خریده


اینم مامان جونت چند روز پیش برات اورد:

اینم بقیه وسایلت:







ان اس تی و...
